بی خبر
گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
دل نوشته دیگر
درست وسط یکی از پل های عابر این شهر گور به گوری ایستاده ام و به رفت و آمد ماشین ها نگاه می کنم . به دنیای آدم بزرگ ها فکر می کنم به دنیایی که از آن بیز ارم .
خیلی سخت است که تمام آدم هایی که دوستشان داری متعلق به جایی باشند که تو از آن نفرت داری.
خسته می شوم و کف پل می نشینم و عابران را نگاه می کنم چشمم به پسر بچه 3_4 ساله میافتد هرچند که دنیای او هم این روزها چون زیر تهاجم آدم بزرگ هاست زیاد زیبا نیست اما به هر حال از دنیای آدم بزرگ ها زیبا تر است.
حداقل به دنیال فهمیدن تفاوت لنینیسم و بولوشویسم نیست و هرگز نمی پرسد که من آنارشیسم هستم یا نه؟
در این فکرهای کج و معوج خودم غرقم که یاشار می آید و روبه رو یم می نشیند آن قدر در فکر این دنیا ...... بودم که یادم نبود با یاشار قرار دارم .
از 11 سالگی میشناسمش آن قدر به هم نزدیکیم که گاهی با نگاه با هم حرف می زنیم لازم نیست حتما بگویم که از دنیای آدم بزرگ ها بدم می آید تا بفهمد.به همدیگر نگاه می کنیم و به صدای ماشین ها گوش می دهیم.
به خودم که می آیم تازه از خواب بیدار شده ام روی تخت یاشار دراز کشیده ام.موهایم بهم ریخته یاشار پای تلفن در حال حرف زدن است به ساعتم نگاه ساعت6:15 است 4 ساعت است با یاشار هستم و و یک کلام هم حرف نزدم همین موقع در اطاق باز می شود و سودابه وارد اطاق می شود خودم را جمع و جور می کنم و بعد از 5 ساعت با او حرف می زنم .برای عروسی آن ها (یاشار و سودابه ) لحظه شماری می کنم
بعد از 5 ساعت لازم است که بنویسم خودککار و کا غذ را از روی میز یاشار بر می دارم و شروع به نوشتن می کنم.
درست وسط یکی از پل های عابر پیاده این شهر گور به گوری ایستاده ام..........
پ.ن:از دنیای آدم بزرگ ها بیزارم چون پر از لبخند های الکی است پر از دروغ نیرنگ و دوست داشنا هایی که راهت فراموش می شود ولی من با این حال خیلی از همین ادم بزرگ ها را دوست دارم ............................... ......................................
خیلی سخت است که تمام آدم هایی که دوستشان داری متعلق به جایی باشند که تو از آن نفرت داری.
خسته می شوم و کف پل می نشینم و عابران را نگاه می کنم چشمم به پسر بچه 3_4 ساله میافتد هرچند که دنیای او هم این روزها چون زیر تهاجم آدم بزرگ هاست زیاد زیبا نیست اما به هر حال از دنیای آدم بزرگ ها زیبا تر است.
حداقل به دنیال فهمیدن تفاوت لنینیسم و بولوشویسم نیست و هرگز نمی پرسد که من آنارشیسم هستم یا نه؟
در این فکرهای کج و معوج خودم غرقم که یاشار می آید و روبه رو یم می نشیند آن قدر در فکر این دنیا ...... بودم که یادم نبود با یاشار قرار دارم .
از 11 سالگی میشناسمش آن قدر به هم نزدیکیم که گاهی با نگاه با هم حرف می زنیم لازم نیست حتما بگویم که از دنیای آدم بزرگ ها بدم می آید تا بفهمد.به همدیگر نگاه می کنیم و به صدای ماشین ها گوش می دهیم.
به خودم که می آیم تازه از خواب بیدار شده ام روی تخت یاشار دراز کشیده ام.موهایم بهم ریخته یاشار پای تلفن در حال حرف زدن است به ساعتم نگاه ساعت6:15 است 4 ساعت است با یاشار هستم و و یک کلام هم حرف نزدم همین موقع در اطاق باز می شود و سودابه وارد اطاق می شود خودم را جمع و جور می کنم و بعد از 5 ساعت با او حرف می زنم .برای عروسی آن ها (یاشار و سودابه ) لحظه شماری می کنم
بعد از 5 ساعت لازم است که بنویسم خودککار و کا غذ را از روی میز یاشار بر می دارم و شروع به نوشتن می کنم.
درست وسط یکی از پل های عابر پیاده این شهر گور به گوری ایستاده ام..........

پ.ن:از دنیای آدم بزرگ ها بیزارم چون پر از لبخند های الکی است پر از دروغ نیرنگ و دوست داشنا هایی که راهت فراموش می شود ولی من با این حال خیلی از همین ادم بزرگ ها را دوست دارم ............................... ......................................
!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد)
| 14:37 | چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
•

