تبليغاتX
بی خبر

روايت موسيقاييِ قلندر سر گشته


اینمطلب را سعید اسلام زاده نوشت و  قرار بود که در روزنامه اعتماد چاپ شود اما به دلایلی که قطعا عمده ترینش لج بازی بدون دلیل با من و یکی از همکاران فعال در این روزنامه است به هر حال این مطلب از سر اعتماد زیاد است

نویسنده:      سعيد اسلام زاده 

روايت موسيقاييِ قلندر سر گشته

اشاره
آنچه در اين يادداشت مي آيد نگاهي به آلبوم موسيقي قلندروار در ساحت يگانگي شعر و موسيقي است، کاري از عماد توحيدي و عليرضا افتخاري و بابک شهرکي.
در اين گفتار قصد نقد موسيقي اثر را ندارم. اين نوشته، نگاهي به همراهي موسيقي و کلام و آواي انساني و رنگ آميزي سازهاي کوبه اي در مسير حرکت اثر است.
قلندروار يک حکايت است. از لحظه ورود قلندر مست آغار مي شود و با آنکه اشعار متنوع اند و از چند شاعر، اما تا پايان سيري يکسان را ادامه مي دهد.
قلندروار موسيقي اي تصويري و راويي است که امکان تازه اي از صداي عليرضا افتخاري و مجموعه اي از سازهاي کوبه اي ايران را به نمايش مي گذارد. موسيقي در جاي جاي قطعات تدوين شده و شکلي روايتي و سينمايي به خود گرفته است. در سراسر اين موسيقي ناچار از شعف و سر خوشي و شادماني دروني هستيم، چرا که با اين همه ساز کوبه اي نمي توان بي طرب بر جاي نشست.   
 

بسياري اين موسيقي را تلفيقي دانسته اند، اما اينجا تلفيقي در موسيقي رخ نداده است، همه سازها کوبه اي است و يک نواي مشخص را دنبال مي کند. اما موسيقي تلفيقي در تلفيق چند گوه موسيقي رخ مي دهد. اينجا اگر تلفيقي هم باشد ميان صداي انسان و کوبه سازها و کلام شاعر است. 

راويت قلندر

به نمادي رياضت کشانه قناعت کن/ قلندارنه به هويي/ همچنان که « تو »/ ابلاغ ژرف محبت است / و سرخي / حرمتي که نمازش مي بري... ( شاملو )

موسيقي قلندروار در کوبشي بي خودانه، از نقطه ي آغازين طلب به جولان در مي آيد و در انتها به وصل مي رسد و در اين ميانه حکايت دل براي ما باز مي گويد.
قلندروار موسيقي روايت است. راوي اين ماجرا مست قلندري است که جماعتي او را هلا مي دهند و صدايش مي زنند.
مست قلندر به کوي يار مي آيد. لحظه ورودش را با رپ رپه ي سازهاي کوبه اي و شادي بي وصفي با شکوه و عظمت جشن مي گيرند. او تنها نيست. مردماني با اويند. هم نوا. هم نوايي شان، نشاني از آمدن هاي هميشگي و هماره به کوي يار است که در تمامي جهان صدا به صدا در ميان مردمان جاري است.
موسيقي، با کوبش کوبه اي ها و نواهاي انساني آغاز مي شود. همه در انتظار کلام اند تا قلندر در آيد. او انگاري با خدم و حشم بسيار آمده است. غرور و اطميناني رشک برانگيز دارد: امشب به کويت آمدم تا در وا کني ... اما چيزي نمي گذرد که مي فهميم اين قلندر، خونين دل و رسواي رسواست...
اطمينان قلندر با چرخش و گردش نواها و سازها از دستگاهي موسيقايي به دستگاهي ديگر، به ناله اي حزين مبدل مي شود.  در کلام هم چرخه هست: اين چرخه مي چرخد بسي بهر حساب هر کسي ... حزن و اندوه صدا را در اينجا بيشتر مي شنويم که : يک روز جبران مي کند جوري که با ما مي کني ... از اينجا ديگر اطمينان، بدل به التماس مي شود. وقتي که قرار است کلام : دانم که در وا مي کني ... ادا شود، اين التماس آشکار است.
در پاره ي دوم از روايت ـ آينه ي دل ـ قلندر داستان در کوي يار است. حديث نفس مي گويد. در اينجا همراهي بي نظير سازهاي کوبه اي و صداي انسان، از هم دريدن پرده ي تزوير را تصوير مي کند. درک کلام و بيان آن در کوبه ها و نواها، روايتي شگفت است. در پاره ي نخست، قلندر، مست يار است، حال فرياد بر مي دارد و سررشته ي تقدير را مي خواهد که به هم پيچد. روايت اين قطعه، زنجير بر گردن نهادن است و شکستن آيينه ي دل تا هنگامي که ديدار و وصل رخ دهد. اين زنجير، نمادي از رياضت قلندرانه است. همانند زجر و سختي اي که اهل مهر در مهرابه ها مي کردند و خود را به زنجير مي بستند. اين رنج انگار که در جبين قلندر، چين انداخته که در تغيير نواي سازها ندا مي رسد: در مذهب آيينه ها جايي ندارد کينه ها / برخيز و بر چين از جبين اين ظلمت شبگير را ... همانند مولانا که فرمان مي دهد: رو، سينه را چون سينها، هفت آب شوي از کينها / وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو 
در اين روايت شاه بيتي است که همراهي نواها و سازها با صداي در اوج خواننده، ترکيبي شگفت انگيز مي سازد و قلندر فرياد مي دارد : اي ريسمان حلاج را از دار بالاتر بکش / بر سر در خورشيد زن تنديسه ي تکبير را ...
اما پاره ي سوم روايت قلندر، سفري شگفت انگيز است. اما با پاي پياده. با شروع قطعه، صداي نفس زدن و دويدن همراهان ـ هم خوانان ـ را مي شنويم. انگار که صحنه اي از تئاتر است که هم ياران و بازيگران نفس زنان وارد مي شود. همه در حال دويدن اند. با پاي پياده و هروله کنان سعي ميان صفا و مروه را تمرين مي کنند. صداي دف فضا را آکنده است. همه آماده ي سفري شگفت اند. سفري در دل. بي طي مسيري در عالم واقع. سفري در زمان لايزال. سفر در نگاه صورت مي بندد. و عجبا با پاي پياده. قافله اي از نگاه مي رود تا به چشمي برسد که تنها پناه قلندر است. بيتي دل انگيز در قطعه خودنمايي مي کند: وقت سفر عزيزمن ساز به دست من مده / اسير مويه مي شود مخالف سه گاه من ... مويه و مخالف گوشه هايي از دستگاه سه گاه اند.  صداي مويه ي خواننده و همراهان و کوبه اي ها تصوير دلنشين اين قطعه را دو چندان مي کند.
اما پاره ي چهارم. اين قطعه، اعتراف نامه ي قلندر است. او از همان اول کار مشتش وا شده است. اشاره هاي ظريف در اين بخش به داستانها و روايت هاي عاشقانه ي مشهور مانند فرهاد و تيشه اش و يوسف و زليخا تصوير سازي زيبايي را با رنگ آميزي دقيق سازهاي کوبه اي و نواي انساني به دست داده است. تشنگي، جنون و مستي ويژگي هاي اين قطعه است که آثارش در تمام موسيقي ديده مي شود. تشنگي در تصويري زيبا بيان مي شود. هارموني کار در اين بيت و تصوير ساحلي که همه در کنار آن تشنه مي رقصند چرا که روح مرموز عطش به شکل دريا در آمده است، موسيقي نابي را به گوش مي رساند. دريايي در کار نيست، همه غوغاست.
حرکت سازها و همراهي نواي همسرايان در بيت: گرچه اي دف زن مست شيشه باده شکست / يک بغل باده  و نور قسمت ما شده بود... دف زني و مستي را القا مي کند و اگر حتي کلام نبود مي شد قلندر مست دف زن را ديد. تنظيم موسيقي در اين بخش به شکل يک دکوپاژ سينمايي جلوه مي کند و قعطات سازهاي کوبه اي در کنار هم تدوين شده اند.
دو بيت انتهايي اين پاره، روايت دگرگوني دروني و سمبليک را نشان مي دهد. اهريمن شب در شب قتل خود در نهايت مستي اهورا مي شود و مستي قلندرانه را مي آزمايد و در ديگري ديداري وجد آور از يوسف است که از فرط جنون، چون  زليخا شده است. مستي و جنون و تشنگي در اينجا ناظر بر تمام روايت است. در پايان اين بخش صداي يوسف مجنون را مي شنويم که از  ما دور مي شود.
در پاره هاي بعدي اثر با آن يار آشنا مي شويم. او مشرق مطلق است که مغربي اي با خط مي، بر در و ديوار از حادثه اي عظيم حکايت مي کند. حادثه اي از چشم او که در سفري اهورايي مي خواسته به آن برسد.
اما نقطه ي اوج داستان، روايت تب و جنون است. هم نوايان، مبارک مبارک گويان آمده اند. انگاري که عروسي قلندر است و يا زايشي دوباره از پس رنجي و رياضتي سخت جانفرسا. موسيقي روايت شادي و سرور و وصل است. هيچ غمي و ناله اي دراين بخش نيست. صبوري شبها به صبح تابان رسيده و آن تن پراکندگي ها به مطلق جان. صداها اينجا ديگر آرام است. آرامشي ژرف بر فضا حاکم است. وصل رخ داده است. نواهاي کوبه اي ها نيز به آرامش مطلق مي رسند تا در ضربه نهايي، سکوت بر همه جا حاکم شود.    

  

                                                                     

این مطلب قرار بود که در روزنامه اعتماد چاپ شود اما به دلایلی که قطعا عمده ترینش لج بازی بدون دلیل با من و یکی از همکاران فعال در این روزنامه است که باعث شرمندگی من شد. به هر حال این مطلب از سر اعتماد زیاد است

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | 0:40 | سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 •

کلام موسیقی را مبتذل می کند

 غزلسرای بزرگ معاصر در حاشیه جشنواره موسیقی محله گفت‌وگو کردیم وقتی فارغ شده بود از داوری آثاری که کم‌ترانه بودند و عنوان‌اش هم البته موسیقی بود اما جمعی از جوانان و گروه‌های موسیقی محله‌های تهران ‌آمده بودند تا او و بقیه داوران که همه از بزرگان موسیقی بودند از بین آنها بهترین‌ها را انتخاب کنند. استاد محمدعلی بهمنی آمده بود تا بهترین‌ترانه‌سرا را انتخاب کند. فارغ شده بود از داوری هر‌آنچه بود و ما در اتاقی در پشت فرهنگسرای بهمن نشسته بودیم و دوست دیرین استاد، محمد سلمانی هم بود که برخلا‌ف استاد که علا‌وه بر غزل و گونه‌های مختلف شعر، ترانه را هم جدی می‌گیرد، فقط غزل می‌گوید. نمی‌شد با بهمنی گفت‌وگو کرد فقط در یک مورد. بهمنی کارشناس شعر معاصر است و یکی از اعضای شورای شعر و ترانه ارشاد و بنابر این ما بیشتر به بهانه چیزهای دیگر نقب زدیم به شورا، طوری که خودش به یک‌باره گفت: <من دارم اسرار شورا را فاش می‌‌کنم.> و خندید. برایش مهم نبود. استاد ما صادق بود و صریح و البته مهربان با هر آنچه در فضای هنری ما اتفاق می‌افتد. می‌گوید به هر حال اینها غنیمتی است. باید مثبت نگاه کرد.
حالا‌ دیگر آثار را شنیده‌اید، پدیده‌ای دیدید و کاری شنیدید که توجه شما را جلب کرده باشد؟
جشنواره‌هایی که در حوزه‌هایی است که مربوط به جوانان است بیشتر توقع را می‌آورد در این سطوح که باید به آنان امید داشت برای فردا. جشنواره محله هم همین است.
واقعیت هم این است که اینگونه بود. بچه‌هایی بودند که نشان می‌دادند که اگر ادامه بدهند مسلما یک روز جزو برجستگان موسیقی مملکت می‌شوند. شعرهایی که انتخاب شده بود بیشتر مال مولا‌نا و حافظ و شعرای بزرگ بود که می‌توانیم بگوییم احسن به سلیقه‌شان که اقلا‌ یک شعر خوب انتخاب کرده‌اند. البته اگر این شعر را انتخاب می‌کردند و خودشان روی آن ملودی می‌گذاشتند خیلی بهتر بود ولی گاهی می‌دیدیم که این‌طور نیست. وقتی یک آهنگ آماده قبلی در جشنواره‌ای اجرا می‌شود دیگر قضیه داوری فقط روی اجرا مطرح می‌شود نه شعر یا ملودی و آهنگ. وقتی روی ملودی آماده شعر گذاشته می‌شود دیگر حتی نمی‌شود گفت احسنت! چه شعر خوبی انتخاب کرده چون شاید اصلا‌ آن لحظه به مولا‌نا هم فکر نمی‌کرده و بیشتر می‌خواسته تا شعری انتخاب کند که به آن ملودی بخورد. یک جوانی آمد و یک شعر عامیانه را خواند که می‌شد روی آن کمی مکث کرد. اقلا‌ یک کاری را اجرا کرد که ما می‌توانیم در بخش شعر روی آن حرف بزنیم. خودم را می‌گویم. اتفاقا شعرش خود بود. حالا‌ من چون در شورای شعر هستم، می‌بینم که چه شعرهایی می‌آید برای تصویب که آدم را به وحشت می‌اندازد، این شعر خوب بود. این شعر اقلا‌ ساختار شاعری داشت و ترنم ترانگی در آن جاری بود. من اگر بخواهم به شخصه قضاوت کنم و جایزه بدهم به آنچه که شنیده‌ام فقط به آن شعر می‌توانم جایزه بدهم. من در این کار یک اجرای تولیدی را دیدم و کاری بود که می‌شد روی آن مکث کرد. متاسفانه رقیب هم نداشت.
این برایتان عجیب نیست که در جشنواره‌‌ای که برای موسیقی محله‌هاست در کشوری که شعر باید خیلی فراگیرتر باشد، این‌قدر از لحاظ ترانه و شعر فقیر هستیم؟ مملکت ما بیشتر مملکت شعر است نه موسیقی و در یک جشنواره یک ترانه خوب می‌شنوید که می‌فرمایید رقیب هم نداشت...
... من فکر می‌کنم بعضی‌ها دنبال کبریت بی‌خطر می‌گردند. ملودی که خطری ندارد یا خطرش کم است که هر ملودی اجرا شود. سرودهایی هم که خوانده شده و اجرا شده به هر حال مجوز دارد و خوانده شده است و بنابراین خطری ندارد. بچه‌ها انگار می‌ترسند بیایند چیزی را بخوانند که در همان پله اول یک نفر بیاید به آنها بگوید، چرا؟
به هر حال بعضی‌ها راحت با این قضیه برخورد نمی‌کنند. بعضی‌ها هم به هر دلیلی این ملا‌حظات را کنار می‌گذارند، مثل آن دختر خانم کوچولویی که آمد و یک ترانه از یک خواننده معروف قدیمی را خواند که کار بسیار زیبایی هم بوده و او هم نشان داد که واقعا بااستعداد است و از نظر حس‌گیری و میمیک صورت و اینها واقعا مثل کارکشتگان عمل می‌کرد. معلوم بود که تمرین زیادی هم کرده است. من از این کار واقعا خوشم آمد. من فکر می‌کنم کلا‌م تنها چیزی است که به ممیزی نزدیک‌تر است و قضاوت‌ها روی آن بیشتر و صریح‌تر انجام می‌گیرد و باعث این پرهیزها می‌شود.
این پرهیزها می‌تواند یک دلیل باشد اما نمی‌توان این را به عنوان یک دلیل کلی پذیرفت، به هر حال بخش کمی از اشعار و ترانه‌ها هستند که به ممیزی نیاز دارند و قطعا ممیزی خواهند شد. در جلسات شعر و ترانه‌ای که برگزار می‌شود خیلی‌ها می‌آیند ترانه اجرا می‌کنند که ترانه‌هایشان هیچ مشکلی از هیچ لحاظی ندارد. ترانه‌هایی که نامربوط نباشند خیلی هست که توسط همین جوان‌ها ساخته می‌شود. می‌توان یک عاشقانه خوب و تمیز را اجرا کرد. به نظر می‌رسد که بین ترانه و موسیقی اقلا‌ در بین جوانان فاصله افتاده؟
من نمی‌دانم چرا این فاصله را حس نمی‌کنم. درست است که اینجا آنچه مسلط بوده ملودی بوده تا کلا‌م ولی این نمی‌تواند ملا‌ک ارزیابی و قضاوت ما باشد.
ما اگر کل کشور و فضای ترانه را در نظر بگیریم این‌طور نیست. ما یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها شورای شعر داریم که در ارشاد تشکیل می‌شود و یک چیزی بین ۱۷۰۰، ۱۸۰۰ و دوهزار ترانه آنجاست که باید آنها را بررسی کنیم. از هزار هیچ وقت پایین‌تر نبوده.
ما باید دراین دو روز که گفتم و در هفته تشکیل می‌شود تکلیف این شعرها را معلوم کنیم و به هر حال نمی‌شود و طبیعی است که امکان‌پذیر نیست، بنابراین فاصله‌ها طولا‌نی‌تر و دفعه بعد بیشتر می‌شود. این را که در نظر بگیریم، می‌بینم که شعر دارد کارش را انجام می‌دهد ولی شعریت کارش را انجام می‌دهد. آنچه که ما باید بررسی کنیم شعریت است. شعریت باعث می‌شود که یک مقدار تفکر هم به کلا‌م داده می‌شود. جالب است که ما برای تصویب همین‌قدر شعریت که در بعضی ترانه‌ها هست هم دغدغه داریم. موقعی که شما کارهایی را که به شورا می‌رسد بررسی می‌کنید، می‌بینید که یک دلشوره یا الگویی که مشخص است، داده شده که آقا چه چیزی تصویب می‌شود و چه چیزی نه، باعث نوعی خودسانسوری می‌شود. اینها دیکته نشده ولی انگار دیکته شده است. نمی‌خواهم بگویم که خدای ناکرده کس خاصی یا یک گروه خاصی یا حکومت دارد این کار را می‌کند. اگر در جریانش قرار بگیرید می‌بینید خود به خود این اتفاق افتاده است.
شما شاعر و ترانه‌سرا هستید ولی دارید نظر بسیاری از آهنگسازان را تاکید می‌کنید که می‌گویند ما موسیقی مبتذل نداریم بلکه شعر و ترانه است که موسیقی را مبتذل می‌کند و اگر چیزی به ممیزی احتیاج داشته باشد، شعر است نه موسیقی...
... درست است. موسیقی که نمی‌تواند مبتذل باشد. این حرف بسیار درستی است. یک‌بار هم شهبازیان این حرف را زده بود و البته پیش از شهبازیان هم کسان دیگری این را گفته بودند. واقعا ما موسیقی مبتذل نداریم. دقیقا کلا‌م است که در تلفیق و اجرا موسیقی را هم به ابتذال می‌کشد.
چون موسیقی انتزاعی است و کلا‌م ملموس است.
بله، دقیقا. من که در ابتدای صحبت گفتم: چیزی که به پرهیز می‌کشاند یا نه یک نفر می‌آید یک شعار می‌دهد همان کلا‌م است. شما می‌بینید این حرفی که دارد می‌زند یک شعار است که هیچ شعریتی در آن نیست ولی می‌بینید این آدم که آن را بیان کرده می‌شود یک چهره، کلا‌م است که مهم است و کاربرد کلا‌م.
آدم وقتی یک شعر خوب را می‌شنود اقلا‌ برخی از واژه‌ها در ذهن‌اش می‌ماند. آیا شما واژه و یا عبارتی از شعرها و ترانه‌هایی که شنیدید در خاطرتان مانده است؟
من اینجا یک تک‌کار خوب شنیده‌ام که آن را مقایسه هم نمی‌توان کرد ولی این یک حقیقت است که ما در آن جلسه شورایمان - حالا‌ من اینجا هی دارم راز شورا را هم بیان می‌کنم - باور کنید بین این حجم زیادی از ترانه که می‌آید اگر یک کار خوب بیاید زیر دست یکی از ما که شعریت داشته باشد و یک نگاه دیگر داشته باشد و یک کشف در آن باشد باور کنید خستگی را از جان ما چند نفر می‌گیرد برای آنکه ما تند و بلند این شعر را برای بقیه می‌خوانیم و واقعا این خستگی جان و روح و حتی چشم‌مان از بین می‌رود.
شعر خوب همیشه این ویژگی را دارد که ما آن را مرور هم بکنیم و اقلا‌ با حافظه پرشده از یک ترانه خوب جلسه آن روز را ترک کنیم. همانطوری که شما هم اشاره کردید وقتی شما در یک جایی تعداد زیادی کار می‌شنوید دقیقا یک‌سری از ابیات و عبارات در ذهن می‌ماند که انگار با سنجه ذهنی ما همخوانی دارد. البته به علا‌وه پسندمان چون به‌هرحال هرکدام از ما یک پسندی داریم.
وقتی جشنواره‌ای با عنوان موسیقی منتسب به یک جایی برگزار می‌شود آدم انتظاراتی دارد. مثلا‌ وقتی جشنواره موسیقی محلی هرمزگان برگزار می‌شود همه‌اش که نی‌انبان و سازهای محلی آنجا نیست که به‌هرحال هرکجا یک نفر فلکلور دارد که طبیعی است که باید مطرح شود. اگر جشنواره‌ای هم برای موسیقی تهران برگزار می‌شود آدم انتظار دارد شعر فلکلور تهران و آن پیش‌پرده‌خوانی‌ها هم در آن باشد ولی اینکه این اتفاق نمی‌افتد آیا به‌نظر شما نگران‌کننده نیست؟ سطح جسارت و ممیزی و این حرف‌ها اصلا‌ به کنار آیا این به‌نظر شما نشان‌دهنده و برآیند اتفاقات دیگری نیست؟
بله، همینطور است. آقای سلمانی اینجاست و می‌تواند شهادت دهد. ما رفته بودیم به جشنواره اردبیل و در آنجا یکی از معترضان باانصاف خود ایشان بود که در یک جشنواره به جای اینکه ما اصلا‌ کارهایی ببینیم که به آن اقلیم نزدیک است کارهایی را می‌شنویم که در موسیقی ایرانی است و بهترش هم آنجا هست. اما می‌آیند همان‌ها را تکرار می‌کنند و ضعیف. این اتفاق همه‌گیر شده. یعنی فکر نکنید که فقط در تهران اینطوری است. ولی من فکر می‌کنم اجرای جشنواره‌ها و سطح کارهای ارائه‌شده به‌رسائی فراخوانی که داده می‌شود هم بستگی دارد. اینکه گروه‌هایی می‌توانند بیایند که از ویژگی‌های گویشی تهران بهره ببرند. من فکر می‌کنم شرح داده نشده، اگر شرح داده شده باشد فکر می‌کنم میزان شرکت‌کنندگانی که به آن هدف که ما داریم نزدیک باشند بیشتر می‌شود. من فکر می‌کنم یک نوع پیش‌ذهنی برای همه وجود دارد و دوستان فکر می‌کنند که چکار باید بکنند که در مرحله اول قبول بشوند. آنها فکر می‌کنند که اگر می‌خواهند قبول بشوند باید یکسری کارهای خاص شنیده شده و تاییدشده را انجام بدهند. خودسانسوری افتاده است در وجود ما. من فکر می‌کنم که احتیاج است عزیزانی که این جشنواره‌ها و مسابقات را برگزار می‌کنند در فراخوان‌شان به گونه‌ای دعوت می‌کردند که این اتفاق می‌افتاد، اما این اتفاقات معمولا‌ کمتر اتفاق می‌افتد و به‌زمان هم احتیاج دارد.
در این جشنواره مثلا‌ یک نفر نیامده که از بازارچه گلوبندک چیزی بگویند تا مسائل دیگری که به‌هرحال برگردد به چیزی از جغرافیای شهری و محلی تهران. البته فکر می‌کنم جشنواره‌ها برآیند چیزی هستند که در بیرون اتفاق می‌افتد. جشنواره موسیقی، موسیقی نمی‌آفریند. در جشنواره آن چیزی که ساخته‌شده مطرح می‌شود. یک اتفاق در بیرون می‌افتد و وقتی جشنواره‌ای برگزار می‌شود در آن مطرح می‌شود...
البته خیلی‌چیزها امکان ندارد و زمان آن هم گذشته است.
بگذارید مثال بزنم. مثلا‌ کافی است یکی از همین بچه‌ها بیاید اینجا و آن ترانه معروف قدیمی را بخواند که می‌گفت: <آری نفس‌کس... یاداش به‌خیر چه جاهایی داشتیم، چه چاقوهای پرجلا‌یی داشتیم، دیگه نفس از کسی درنمی‌آد، یه لوطی از زیر گذر نمی‌آد، ...> نمی‌تواند که این را بگوید. جدای از هر چیز زمانه این حرف‌ها هم گذشته است.
این درست. ولی اگر یک نفر قرار است یک اثر از یک اثر ساخته‌شده کاورکند نباید یک کار از پینک‌فلوید کاور کند. می‌شود به آن جوان گفت که تو چه فکری کرده‌ای که آمده‌ای این کار معروف را که تمام دنیا شنیده‌اند دوباره کاور کرده‌ای...
من اتفاقا اینجا مسوولیت رسانه‌ها را خیلی مهم می‌بینم که قضاوت و تحلیل درست داشته باشند و اقلا‌ بیان کنند که ما چنین انتظاری داشتیم، چرا برآورده نشده و بیایند ریشه‌یابی کنند. همین هم شاید به جشنواره چهارم محله جسارت می‌دهد که بچه‌ها بیایند و آنچه را که به‌نظرشان درست می‌آید انجام بدهند نه آنچه را که به نظرشان می‌رسد مورد قبول دیگران است. نزدیک جشنواره چهارم یا هر جشنواره دیگر همین قضاوت و تجزیه و تحلیل دوباره یادآوری می‌شود و فرصتی به وجود بیاید برای آسیب‌شناسی این قضیه، این وظیفه رسانه‌هاست.
پس به‌نظر شما علا‌وه بر این آسیب‌شناسی ما باید برویم سراغ نغمه‌های فراموش‌شده بومی و بازسازی آنها و افزودن چیزی به آنها. البته فولکلوریک ویژگی هم دارد و آن اینکه دست که به آن بزنی خراب می‌شود...
به‌هرحال این فرصت‌هایی که به‌وجود می‌آید برای جوان‌ها خیلی خوب است. در همه جای دنیا این کارها را شهرداری‌ها می‌کنند و چه بهتر که در اینجا هم شهرداری این کار را کرده است. در این فرصت‌هایی که هست اتفاقات خوبی پیش می‌آید. آدم می‌گوید بروم ببینم چه جریانی در این جشنواره حاکم است و یک مقدار دلشوره‌هایش می‌ریزد و درک این قضیه باعث می‌شود که خیلی از نواقص مشخص شود و خود آدم می‌بیند که به چه چیزهایی پرداخته نشده و چه کارهایی باید کرد. پیش از آن شاید خود ما هم انتظار نداشتیم که نتیجه کار به این صورت دربیاید. کسانی که همیشه باید رسالت‌شان را درست انجام بدهند رسانه‌ها هستند. آنها باید قبل از رسیدن جشنواره کارشان را آغاز بکنند و به فراخوان جشنواره حتی کار نداشته باشند و آن را بهانه کنند و بروند با مسوولا‌ن مربوط صحبت کنند و تمام آن چیزهایی را که در باورشان هست که باید اتفاق بیفتد مطرح کنند و به رخ مسوول مربوطه بکشند. کافی است مسوول مربوطه در مورد یکی از این موارد بگوید: <بله>. شما می‌توانید همین <بله> را بزرگنمایی کنید و به گوش دیگران برسانید. متاسفانه ما همیشه در پایان کارها سر می‌رسیم.
یک بحث‌هایی که در حاشیه این جشنواره مطرح شده بحث موسیقی زیرزمینی است که یک نگرانی‌هایی را باعث شده است. آنقدر هم بحث موسیقی زیر زمینی را مطرح می‌کنند که بحث ترانه زیرزمینی فراموش شده است، در حالی که این بحث به هر حال دامن ترانه را هم می‌گیرد. شعرها و ترانه‌هایی در این موسیقی‌ها مطرح می‌شود که واقعا گاهی شرم‌آور است و انگار نه انگار که در این سرزمین یک زمانی حافظ، سعدی، خیام و عطاری وجود داشته است. آیا شما این نگرانی را ندارید؟ شما چه تلقی‌ای از ترانه زیرزمینی دارید و آیا ناراحت نمی‌شوید از اینکه مردم این ترانه‌ها را زمزمه هم می‌کنند؟
ببینید. آیا اتفاق نیفتاده که خودت یا خودمان گاهی اوقات از بعضی از این کارهای زیرزمینی گاهی قلقک‌مان بیاید و به نوعی از چیزهایی از آن و از بعضی بخش‌هایش خوشمان بیاید؟ ما گاهی اوقات این ترانه‌ها را حتی زمزمه هم می‌کنیم...
ببخشید. من در مورد کارهایی حرف می‌زنم که از حداقل استانداردها بی‌بهره‌اند...
بله، بله. متوجه هستم. عزیزم هر اتفاقی که می‌افتد بدون برو برگرد یک شرایط اجتماعی مکانی دارد. متوجه هستید؟ یعنی اگر در یک برهه از تاریخ ادبیات‌مان توانسته خودنمایی کند. همه برمی‌گردد به مقوله‌هایی که به هر صورت حاکم است بر پیرامون ما. از یک طرف نمی‌شود به این بچه‌ها ایراد گرفت، چرا که مادامی که ما یک فضا برایشان درست نکنیم که باجرات بتواند برود روی صحنه کارش را اجرا کند، طبیعی است می‌رود زیر زمین و گروه‌هایی را فراهم می‌کند و کارش را انجام می‌دهد و در کنارش فساد هم چندین برابر است. اگر بیایند در یک چنین جاهایی برنامه اجرا کنند مردم هستند و اگر به هر حال خطاهای کوچکی هم به فراخور جوانی بکنند مشکلی ایجاد نمی‌کند. وقتی می‌روند به‌صورت مخفیانه کاری را اجرا و ضبط می‌کنند و اجبار دارند که به هر صورت کارشان را اجرا کنند و خودشان را سبک کنند خیلی مفاسد به‌وجود می‌آورد. فساد آن ده‌ها برابر است و همین‌طور ادامه هم پیدا می‌کند. شرایط فرد از یک‌سو، آنچه جامعه می‌خواهد و باید و نبایدهایی که دارد از سویی دیگر شرایط خاصی را به‌وجود آورده است. حکومت‌ها به هر حال شرایطی را برای خودشان دارند و تا موقعی که به حکومت نرسی نمی‌توانی حس کنی که بعضی وقت‌ها حق دارند. آن وقت می‌بینی که آنچه می‌گفتند غیرمنطقی نبوده چون شما حالا‌ از یک منظر دیگر به قضایا نگاه می‌کنی. ما از منظر خودمان نگاه می‌کنیم. فکر می‌کنیم سانسور چیز بدی است ولی وقتی می‌روید در شورای شهر به قضایای دیگری می‌رسید. من خودم گاهی اوقات خنده‌ام می‌گیرد. وقتی که نرفته بودم شورا می‌گفتم که چه کار بدی است آدم برود فکر کس دیگر را سانسور بکند. حالا‌ که رفتم می‌بینم اصلا‌ نمی‌شود این کار را نکرد. چون می‌بینم من که نماینده مقدار زیادی از مردم هستم وظیفه دارم جلوی این کلا‌م را بگیرم. می‌دانم هم که فحش می‌شونم. می‌دانم. چون خودم هم قبلا‌ فحش می‌دادم به کسی که این کار را می‌کرد. این چیزی نیست که ما الا‌ن بتوانیم حل‌اش کنیم. فکر می‌کنم تمام آن چیزهایی هم که ما در شورا رد می‌کنیم می‌شود زیرزمینی.
فکر می‌کنم با توجه به آن چیزی هم که فرمودید موسیقی زیرزمینی هم وجود ندارد و در واقع شهر زمینی است که موسیقی را زیرزمینی کرده است.
... بله. به هر حال موسیقی که نمی‌تواند زیرزمینی وجود داشته باشد.
همه آنهایی که در شورا رد می‌شوند که به این علت‌ها نیستند. یکی از اعضای شورا مصاحبه‌ای کرده بود و گفته بود: <طرف می‌آید شعری می‌گوید که مثلا‌ بی‌تو شبم تاریکه مگر شب غیرتاریک هم می‌شود.> این را ایشان گفته بود و من واقعا متاسف شدم. به نظرم وارد شدن به این حوزه‌ها کار خوبی نیست و نباید هم اتفاق بیفتد. از اینها بگذریم دوست داشتید در همین‌جا که بودید چه چیزهایی را بشنوید که نشنیدید؟
من از تمام این اتفاقاتی که می‌افتد و جوان‌ها را از زیرزمین‌ها و خانه‌ها و جاهای خلوت می‌آورند در جمع لذت می‌برم. در وهله اول اگر من حتی اگر ضعفی هم ببینم دوست دارم نگویم و اگر هم بگویم دنبال چاره‌اش هم هستم. می‌بینید پیشنهاد هم دارم به شما که رسانه هستید این کار را بکنید. ما حرف‌اش را می‌زنیم و رد می‌شویم و این شما هستید که باید پیگیری‌اش کنید. این حرفی نیست که من بزنم. شما خودتان هم لا‌بد اینطور هستید. آدم تا وقتی یک حرف را نشنیده مسوولیتی ندارد، اما وقتی آن را می‌شنود دیگر قضیه فرق می‌کند و مسوولیت‌اش ایجاب می‌کند که وظیفه‌اش را انجام بدهد و احساس مسوولیت کند.
به هر حال این اتفاقات خوب و شایسته‌ای است و خوب است که تکرار شود و چه بهتر که هر چه بهتر و کامل‌تر باشد و آدم از جوان‌ها چیزهای خوب و به یادماندنی بشنود. در این حد که اتفاق می‌افتد همین که جمعی از جوان‌ها را کشانده است به انجام یک کار خوب و مثبت، خوب است. اتفاقا این کارها را نباید الا‌ن قضاوت کرد. توالی‌شان نشان می‌دهد که چقدر فرصت‌ها فراهم شده است و در ادامه چه کارهایی باید کرد.
فکر می‌کنم حرفه‌ای‌ترها باید این اتفاقات را جدی بگیرند.
فکر می‌کنم همین که این دلشورها می‌ریزد خیلی خوب است

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | 23:55 | دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 •

یادداشت روزانه

باز هم آن خستگی همیشگی  عصر به سراغم آمده از صبح که خانه بودم می خواستم بنویسم اما هر دفعه که میخواستم بنویسم چیزی جز پاره شدن کاغذ ها حاصل نمی شد . بعد از مدتی نوشتن و پاره کردن بلند میشوم تا سیگاری بکشم اما بعد یادم می آید که من اصلا سیگاری نیستم و از سیگار بدم می آید (زیادی روی شخصیت فیلمنامه ام کار کردم)برمیگردم پشت میزم 40 چراغ این هفته را بر می دارم به محض اینکه روی جلد می فهمم ژوله برگشته تا میآیم که شروع به خواندن کنم با دیدن اسم منصور ضابطیان یادم می آید که مدت هاست می خواهم برایش یک میل بفرستم .میل را که فرستادم بلند می شوم جعبه کبریتی را از آشپز خانه برمیدارم و در اطاقم در جستو جو پاکت سیگارم هستم که باز یادم می آید که من اصلا سیگاری نیستم با به یاد آوردن این واقعیت قوطی کبریت را به سمتی پرت می کنم تلفن زنگ میزند امیر قیاسی است و میگوید 1 ترانه جدید میخواهد با هم درباره نوع ترانه اش حرف میزنیم از او چند روز وقت می خواهم بعد از تلفن او به ترانه هایی که چندی دیگر تحویل این و آن فکر میکنم و پیش خودم میگویم کاش میشد از یغما کمک بگیرم اما....

روی تخت دراز میکشم چیزی نمیگذرد که تصویر آن کابوس در برابرم شکل گرفت

زمان زیادی گذشته بود بلند شدم و به خواهرم زنگ میزنم و از او درباره نشست فردا تئاتر شهر سوال می کنم .شب به سرعت سپری میشود ومن  ناگهان به خودم می آیم

به ساعت نگاه میکنم نصف شب است و من تازه میخواهم بنویسم: باز هم آن خستگی همیشگی  عصر به سراغم آمده.........

 

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | 2:5 | سه شنبه بیستم شهریور 1386 •